مدرسه از کجا آمد؟

مدرسه

دنا: سلام! من دنا هستم.

رها: من هم رها هستم و سلام.

دنا و رها: شما دارین به پادکست چی؟ کجا؟ چرا؟ گوش می‌کنین.

***

موسیقی کوتاه

***

رها: بچه‌ها، امروز قراره بریم سراغ یه سؤال خیلی مهم و قدیمی.

دنا: آره! سؤالی که همه‌مون حداقل یه بار از بزرگترهامون پرسیدیم.

رها: سوالی که مطمئنم خیلی از مامان و باباها هم وقتی هم‌سن شما بودن، از خودشون پرسیدن.

دنا: سوالی که حتی معلم‌ها هم از خودشون می‌پرسن!

رها: بله بله.

دنا: سوالی که ما هر روز صبح وقتی بیدار می‌شیم هزار بار پشت هم می‌پرسیم.

رها: من یه بار می‌پرسم ولی تو آره آره هزار بار می‌پرسی.

دنا: سوالی که رها، هر شب وقتی داره می‌ره توی تخت هزار هزار بار می‌پرسه.

رها: باز بله من قبل خواب می‌پرسم ولی هر شب یه بار بیشتر نمی‌پرسم.

دنا: حالا هر چی سوالی که….

رها: دنا دنا  می‌گم بهتر نیست بریم سوال‌های بچه‌ها رو گوش بدیم تا بفهمیم این چه سوالیه که این همه می‌پرسیم؟

دنا: آخه می‌خواستم بگم این سوال همه است. حتی آقای پی.

رها: بله بله حالا بیا سوال‌های بچه‌ها رو گوش بدیم. هی دانابات هستی؟ سوال‌های بچه‌ها رو پخش می‌کنی؟

***

{صدای بچه‌ها}

مشکات: اولین مدرسه کجا ساخته شد؟

دریا: مدرسه‌ها رو کی اختراع کرده؟/ دریا ناظم: کی مدرسه رو اختراع کرده؟

جانان: چرا ما می‌ریم مدرسه؟

لیا: چه کسی مدرسه رو اختراع کرد؟

مهرانا: ما واسه چی باید بریم مدرسه و آدم بزرگا برن سر کار؟

ویانا: اولین مدرسه توی ایران کی به وجود اومد؟

هانا: قدیمی‌ترین مدرسه‌ی دنیا چی بوده؟

***

رها: وای، دیدین چه سؤال‌های باحالی بود؟

دنا: باحالش رو نمی‌دونم، اما واقعا واقعا خیلی‌هاشون سؤال من هم بود. پس…

گوینده: این شما و این هم سؤال این برنامه:

رها و دنا با هم: مدرسه از کجا آمد؟

{موسیقی}

دنا: خب از کجا باید شروع کنیم.

رها: من می‌گم بریم عقب توی تاریخ ببینیم اولین نفر کی بود که مدرسه رو اختراع کرد.

دنا: یه فکری چطوره با جت سوپرتندرو بریم. خیلی وقت هم هست ازش استفاده نکردیم.

رها: خیلی فکر خوبی کردی. بیا بریم سوار شیم

{هارپ}

دنا: خب رها بگو ببینم تاریخ رو چه زمانی تنظیم کنم.

رها: والا دقیق دقیق نمی‌دونم. آخه می‌دونی هیچکس دقیقا نمی‌دونه اولین باری که  یه نفری به یه نفر دیگه یه چیزی یاد کی بوده.

دنا: خب اون رو که نمی‌خواهیم بدونیم. می‌خوایم بدونیم اولین باری که بچه‌ها رفتن یه جایی که با هم یه چیزهایی رو از یه کسایی یاد بگیرن کی بوده.

رها: یه دقیقه وایسا من دفتر یادداشتم رو ببینم.

{صدای ورق زدن}

رها: آهان آهان بیا اول بریم مصر باستان توی ۴ هزار سال پیش.

دنا: این مصر باستان این هم ۴۰۰۰ سال پیش. کمربندت رو ببند.

رها: بستم.

دنا: پس برو که رفتیم.

{صدای جت سوپرتندرو}

دنا: رها رها نگاه کن اون‌ها اهرام مصر هستند. چقدر بزرگن.

رها: مجسمه‌ی ابولهول رو نگاه کن. چقدر باشکوه.

دنا: اونجا رو رها یکی داره روی اون تخته سنگ گنده با چکش و میخ یادگاری می‌کنه. آهای آقا نکن این‌ها آثار باستانی هستند آهای…

رها: دنا چی داری می‌گی اون که یادگاری نمی‌کنه. این‌ها تو زمان ما آثار باستانی هستن، ما الان تو مصر ۴۰۰۰ سال پیش هستیم. اون حتما کاهنی کاتبی چیزیه. داره روی دیوار کتیبه می‌نویسه.

دنا: آهان راست می‌گی اصلا حواسم نبود. آخه من خیلی بدم میاد از این آدم‌های بی‌فکر که توی جاهای تاریخی می‌رن چیز می‌نویسن و خرابکاری می‌کنند.

رها: می‌گم بیا بریم ازش بپرسیم آقای ختی رو می‌شناسه.

دنا: ختی کیه دیگه.

رها: می‌گن این اولین نفری بوده که توی مصر مدرسه درست کرده.

{افکت}

دنا: آقا سلام ببخشید یه سوالی داشتیم.

ختی: حواسم رو پرت نکن.

رها: آقا سلام. ما از آینده می‌یایم.

{صدای بنگ}

ختی: آخ آخ حواسم رو پرت کردین با چکش زدم روی انگشتم.

رها: آخ آخ ببخشید نمی‌خواستیم اذیت‌تون کنیم.

دنا: بله. ما دنبال یه آقایی به اسم ختی می‌گردیم. شما می‌شناسینش.

ختی: شما کی هستید؟ از کجا اومدید؟ با ختی چی کار دارین؟

رها: ما رها و دنا هستیم، از آینده اومدیم! به ما گفتن اینجا یه نفر هست که یکی از اولین مدرسه‌ها رو درست کرده. شما می‌شناسیدش؟

ختی: چی از آینده اومدید. یعنی از کی.

دنا: از ۴۰۰۰ سال بعد.

ختی: یعنی ۴۰۰۰ سال بعد آدم‌ها من رو می‌شناسن.

دنا: نکنه شما خود ختی هستین.

ختی: آه خدایان بالاخره صدای من رو شنیدن. من خیلی دوست داشتم معروف و مشهور بشم. بله من «ختی»، خزانه‌دار مخصوص فرعون منتوهوتپ دوم هستم! ولی یه چیزی رو نفهمیدم. مدرسه کجاست دیگه؟

رها: همینجایی که شما می‌خواین بسازین.

ختی: من دارم جایی درست می‌کنم که بچه‌ها اونجا یاد بگیرند بنویسن و حساب کنن تا «کاتب» بشن. در مصر ما به کاتب‌ها خیلی احتیاج داریم! باید حساب محصولات کشاورزی رو نگه داریم، مالیات‌ها رو محاسبه کنیم، نامه‌های فرعون رو بنویسیم، و دستورات ساخت معبدها و اهرام رو ثبت کنیم. بدون کاتب، هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چقدر گندم داریم یا فرعون چه دستوری داده! شما گفتین به اینجایی که من می‌خوام بسازم می‌گن مدرسه؟

دنا: نه دقیقا. مدرسه یه جاییه که ما هر روز صبح زود مجبوری پاشیم بریم که خوندن و نوشتن یاد بگیریم علوم یاد بگیریم ریاضی یاد بگیریم.

ختی: چه ایده‌ی عالی‌ای. خوبه که بگم بچه‌ها هر روز صبح زود قبل از اینکه آفتاب بزنه بیان اینجوری بعد درس می‌تونن برن اون سنگ‌های گنده رو بتراشن و مجسمه‌ی خدایان رو بسازن.

رها: چی؟ نه آقای ختی لازم نیست صبح به اون زودی مدرسه رو باز کنین.

ختی: من برم این ایده‌ی درخشان رو به فرعون بگم. آهان می‌گم ایده‌ی خودم بوده. آخجون. خدافظ.

دنا: ا آقای ختی. نه.

رها: رفت دنا بیا برگردیم به جت

{صدای پا}

دنا: مقصد بعدی کجاست؟

رها:  طبق نقشه الان باید بریم چین. اون هم همین حدود ۴۰۰۰ سال پیش.

دنا: محکم بشین که راه افتادیم.

{هارپ}

دنا: خب رسیدیم به چین، حدود 4000 سال پیش، زمانی که سلسه‌ی شیا حکومت می‌کردن. اونجا رو نگاه کن، دو تا بچه دارن تیراندازی تمرین می‌کنن!

{صدای پیاده شدن از جت سوپر تندرو}

دنا: هی بچه‌ها! این بازی‌ای که می‌کنین خطرناک نیست؟

استاد: هیس ساکت مزاحم شاهزاده‌ها نشوید.

رها: این بچه‌ها شاهزاده‌های چین هستند.

استاد: خب معلومه شاهزاده هستند. مگر  آدم‌های معمولی حق دارند بیایند به مدرسه؟!

دنا: یعنی مدرسه فقط برای بچه‌های اشراف و ثروتمندانه.

استاد: بله. بقیه‌ هم باید به اشراف و شاهزاده‌ها خدمت کنند.

دنا : رها می‌گم اگه ما توی چین باستان به دنیا می‌اومدیم لازم نبود بریم مدرسه آخه شاهزاده نیستیم که.

رها: آره همه‌اش توی خونه بودیم.

استاد: نخیر. بچه‌هایی که از اشراف نیستند یا باید بروند در مزرعه کار کنند یا بیایند در خانه‌ی ارباب کار کنند یا سرباز بشوند و جانشان را فدای امپراطور بکنند.

دنا: وای نه. این که از مدرسه بدتره.

رها: می‌گم شما توی مدرسه فقط شمشیربازی یاد بچه‌ها می‌دین.

استاد: نخیر اینجا تمام آداب و رسومی رو که برای طبقه‌ی اشراف لازمه یاد می‌دهیم.ولی از همه مهمتر ادب و رفتار درست است.

دنا: حتما تو برگه‌ی ارزشیابی‌شون (یا هرچیزی که جای نمره‌ی انضباط الآن می‌گن)خیلی سخت می‌گیرید.

استاد: برگه‌ی ارزشیابی؟ این دیگر چیست؟

رها: ما یه مسئولی داریم توی مدرسه که اگه دیر بریم یا بی‌نظمی کنیم یا دعوا کنیم و اینجور چیزها اون مسئول توی یه برگه‌ای می‌نویسه و آخر سال اون برگه‌هه می‌شه برگه‌ ارزشیابی. (دقیقش رو نمی‌دونم)

استاد: چه ایده‌ی درخشانی. ما هم باید این کار رو راه بندازیم. من بروم این ایده ی درخشان رو به امپراطور بگویم. خدانگهدار.

دنا: ا ا صبر کنین. وای کاش بهش نگفته بودیم برگه‌ی ارزشیابی رو.

رها:آره کاش نگفته بودیم.

دنا: بیا برگردیم به جت سوپرتندرو. مقصد بعدی کجاست.

{صدای راه رفتن}

رها: می‌تونیم بریم بین النهرین توی عراق امروزی ولی نه اونجا هم شبیه مصر مدرسه‌ها رو درست کرده بودن که کاتب‌ بشن.

دنا: ببینم جایی نبوده که ادبیات و شعر و اینا درس بدن؟ آخه اینجاهایی که رفتیم همه در خدمت پادشاهان بودن.

رها: یه جایی هست نمی‌دونم اونجا هم به پادشاهان ربط داشته یا نه ولی شعر و ادبیات هم درس می‌دادن.

دنا: کجا کجا؟

رها: هندوستان.

دنا: آخجون بریم من عاشق ادبیاتم. کلاس مورد علاقه‌ی منه.

{صدای جت سوپرتندرو}

دنا: خب رسیدیم، اینجا کجاست؟ اون آقاهه کیه؟

رها: اینجا حتما یه جایی مثل مدرسه است دیگه اون هم استادشه.

گورو: من را گورو صدا بزنید، یعنی استاد. شما شاگردان جدید من هستید؟

دنا و رها: نهههههههه!

گورو: باشه من شما را به شاگردی می‌پذیرم.

رها: ما گفتیم نه.

گورو:«برای آن کس که بر ذهن غلبه یافته، ذهن بهترین دوست است؛ لیکن برای آن کس که در این مهم ناموفق بوده است، ذهن بزرگ‌ترین دشمن خواهد بود.»

دنا: چی؟ هان؟ رها تو فهمیدی این چی می‌گه؟

گورو: ساکت باش ای نابخرد. «باید بدانی آنچه در سراسر بدن پخش است، نابود شدنی نیست. هیچ‌کس قادر نیست روح فناناپذیر را از بین ببرد.»

رها: این‌ها چیه که شما می‌گین آقای گورو.

گورو: این‌ها بخش‌هایی از «ماهابهاراتا»  حماسه‌ی ملی هند است. بچه‌ها به اینجا می‌آیند و شعر و فلسفه و ستاره‌شناسی و پزشکی می‌آموزند و البته با «ماهابهاراتا»  هم آشنا می ‌شوند.

رها: من می‌دونم حماسه ملی یعنی چی. حماسه ملی یعنی داستان طولانی یک ملت که پر از قهرمان‌ها و ماجراهای شجاعانه‌ست. می‌دونین اسم حماسه‌ی ملی ما ایرانی‌ها چیه؟

دنا: من می‌دونم! شاهنامه‌ست. خیلی هم دوستش دارم. حتی بعضی از جاهاش رو حفظ کردم.

گورو: آه چه ایده‌ی فوق‌العاده‌ای. من هم باید همه‌ی شاگردان را موظف کنم تک تک جملات «ماهابهاراتا»  را حفظ کنند. بروم به همه بگویم.

دنا: ای وای  نه نه حفظ کردن اجباری دیگه جواب نمی‌ده.

رها: رفت دنا فایده نداره.

دنا: خب کجا مونده که بریم؟

رها: ایران باستان.

دنا: رها می‌گم بیا اونجا نریم.

رها: چرا؟

دنا: آخه ما می‌ریم اونجا یه چیزی می‌گیم استاده بر می‌داره می‌ذاره توی برنامه‌ی درسی بچه‌ها.

رها: باشه پس فقط بذار این رو بگم که توی ایران باستان موبد‌ها یعنی روحانی‌های زرتشتی توی آتشکده‌ها به بچه‌ها آموزش هم می‌دادن.

دنا:بچه‌ها آتشکده یک ساختمان مقدسه که در اون یک آتش بزرگ و روشن که نشانه‌ی پاکی بود نگه می‌داشتند. هنوز هم بعضی جاهای ایران مثل یزد آتشکده هست.

رها: خب بچه‌ها یه استراحت کوچولو بکنید تا ما برگردیم به استودیو.

{موسیقی وسط پادکست}

رها: خب بچه‌ها ما برگشتیم.

دنا: و چیزی که فهیدیم اینه که کلا در زمان قدیم درس خوندن مربوط به افراد ثروتمند یا روحانیون مذهبی بوده.

رها: مثلا اگر در یونان باستان زندگی می‌کردیم ممکن بود اصلا مدرسه نریم! در یونان بیشتر درس‌ها خصوصی بود و خانواده‌ها اگر پول داشتن پسرهاشون رو می‌فرستادن تا ورزش، موسیقی، نمایش و خواندن یاد بگیرن.

رها: یا در اروپا در قرون وسطی هرکس می خواسته با سواد بشه باید می‌رفته به کلیسا.

دنا: حالا می‌خوایم بریم ببینیم که چی شد که اولین بار آدم‌های معمولی هم مجبور شدن به مدرسه.

رها: روزی روزگاری در قرن هجدهم یه پادشاهی در آلمان  که البته اون موقع بهش می‌گفتن پروس زندگی می‌کرد

دنا: اسم این پادشاه فردریش کبیر بود. اون پادشاه می‌گفت همه باید شهروندان خوب پروس باشن.

رها: البته منظورش از شهروندان خوب پروس آدم‌ها منظمی بود که همه به حرفاش گوش بدن. برای همین دستور داد که همه‌ی بچه‌های ۵ تا ۱۳ ساله‌ی پروس برن مدرسه.

دنا: پس به جای دوران باستان، باید با جت سوپر تندرو می‌رفتیم سراغ پروس و این آقای فردریش و جلوی اینو می‌گرفتیم!

رها: وای دنا! از دست تو! بیا بریم جلوتر و بعد از انقلاب صنعتی.

دنا: بچه‌ها انقلاب صنعتی زمانیه که انسان‌ها فهمیدند می‌توانند به جای اینکه همه کارها را با دست یا با کمک حیوانات انجام دهند، از ماشین‌های بزرگ و قوی استفاده کنند.

رها: و البته روش تولید چیزها هم عوض شد. یعنی کارخونه‌ها تاسیس شدند و کلی آدم مجبور شدن برن توی کارخانه‌ها کار کنند.

دنا: مدل مدرسه‌ها هم شبیه کارخونه شد: یک برنامه ثابت، کلاس‌های هم‌شکل، امتحان‌های یکسان؛ این روش برای اون زمان بود، چون جامعه نیاز داشت برای کارخانه‌هاش، کارگرها و کارمندهای منظم بسازه که یک برنامه ثابت رو هر روز اجرا کنن.

رها: اما الان دنیا عوض شده. امروز می‌گن مدرسه باید علاوه بر نظم و سواد، خلاقیت و فکر کردن رو هم یاد بده، نه فقط حفظ کردن و امتحان دادن.

دنا: توی ایران خودمون هم، قبل از مدارس مدرن، «مکتب‌خانه» بود؛ جایی که بچه‌ها خواندن و نوشتن، قرآن و احکام دین و گاهی حساب و شعر یاد می‌گرفتن. اون‌ها توی مکتب‌خانه کتاب‌هایی مثل گلستان سعدی رو می‌خوندن. ولی اولین مدرسه‌ی مدرن اگه اشتباه نکنم دارالفنون بود. درسته رها؟

رها: نه دنا. دارالفنون اسمش مدرسه است و گرنه بیشتر شبیه دانشگاه‌های امروزی بود. اولین مدرسه‌های مدرن در ایران حدود ۱۳۰ سال پیش تاسیس شد. اون هم اول از همه در تبریز.

دنا: آهان فهمیدم می‌خوای مدرسه میرزا حسن رشدیه رو بگی. اون مدرسه‌های ابتدایی رو با روش جدید ساخت تا بچه‌ها بتونن با روش‌های ساده‎تر و بازی، خواندن و نوشتن رو یاد بگیرن.

رها: اما بچه‌ها! این کار ساده‌ای نبود! مردم اون زمان همون روشی که می‌شناختن رو ترجیح می‌دادن، همین‌که بچه‌شون چند سالی بره مکتب، یک کم خوندن و نوشتن و احکام دین رو یاد بگیره براشون کافی بود. تازه، اصلا اجازه نمی‌دادن دخترها هم برن مدرسه!

دنا: بله! بعضی حتی مدرسه‌هایی که رشدیه می‌ساخت آتش می‌زدن! اون‌ها فکر می‌کردن این روش‌های جدید چون از دنیای غرب اومدن بچه‌ها رو گمراه می‌کنن!

رها: رشدیه برای اینکه بتونه این مدرسه‌ها رو گسترش بده خیلی خیلی جنگید!

دنا: توی همین دوره هم بود که عده‌ای سعی کردن اولین مدارس دختران رو راه بندازن و کمک کنن که دختران ایرانی هم خواندن و نوشتن یاد بگیرن. بی‌بی خانم استرآبادی و طوبی آزموده کسانی بودن که اولین مدارس مخصوص دختران رو راه‌اندازی کردن.

رها: ولی دنا می‌گم می‌دونم سخته هر روز صبح پاشیم با کیف و کتاب بریم مدرسه‌ها ولی اونجا کلی هم دوست داریم.

دنا: آره اینو راست می گی من توی مدرسه کلی دوست خوب مختلف دارم که اگر مدرسه نمی‌رفتم هیچ‌وقت باهاشون آشنا نمی‌شدم! همه‌ی دوست‌های من شبیه هم فکر نمی‌کنن، یعنی مثلا وقتی زنگ تفریح می‌خوایم بازی کنیم هر کس یک پیشنهاد متفاوت می‌ده، هر کدوم یکجور غذا دوست دارن، یا کارتون‌هایی که دوست دارن با هم فرق داره!

رها: مدرسه به ما کمک می‌کنه تا با آدم‌های بیشتری آشنا بشیم، چیزهای بیشتری یاد بگیریم، برای زندگی و شغل آینده آماده بشیم و بفهمیم وقتی مشکل یا مساله‌ای برامون پیش میاد چطور حلش کنیم.

دنا: رها بیا خدافظی کنیم. من هنوز برای درس علوم فردا آماده نیستم.

دنا: البته برای همه این یاد گرفتنا و مراقبتا راه‌های دیگه‌ای هم هست و مدرسه تنها راهش نبوده و نیست. یاد گرفتن راه‌های خیلی مختلفی داره. ولی خب حالا ما می‌ریم مدرسه و بعضی وقتا خوش هم می‌گذره.

رها:  . هی دانابات اسم دوستامون رو می‌خونی

{اسامی}

دنا: بچه‌ها ممنونیم که برای ما صداهاتون رو می فرستید. ما ایده‌ی پادکست هامون رو از شما می‌گیریم.

رها: همیشه هم می‌تونید برای ما صدا بفرستید کافیه برید به سایت ما داروگ کیدز دات کام.

دنا: داروگ هم با دبلیوه تا قسمت بعد.

دنا و رها با هم: مراقب سوال‌هاتون باشید.

این یک قسمت دیگه از پادکست چی؟کجا؟چرا؟ بود. صدای شقایق بهرامی و مریم محمدخانی را در نقش دنا و رها می‌شنیدید. متن این قسمت توسط مریم محمدخانی نوشته شده و من صادق روحانی آن را کارگردانی و تدوین کرده‌ام. چی؟کجا؟چرا؟ محصولی از داروگ ناشر پادکست‌های کودک است. داروگ کیدز دات کام. داروگ هم با دبلیوه. 



دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *