دنا: سلام من دنا هستم.
رها: من هم رها هستم و سلام.
دنا و رها با هم: شما دارین به پادکست چی ؟کجا؟ چرا؟ گوش میکنین.
{موسیقی}
دنا: بچهها ما خیلی خیلی خیلی دلمون براتون تنگ شده بود.
رها: هی روزها رو میشمردیم و میشمردیم که ببینیم کی میشه دوباره بیایم و باهاتون صحبت کنیم.
دنا: قرار بود بین آخرین قسمت فصل قبل و اولین قسمت این فصل یه ماه بیشتر فاصله نباشه. ولی هزار و یک اتفاق افتاد که مجبور شدیم دیرتر قسمت جدید رو درست کنیم.
رها: یه سری از دوستامون هم نمیتونستن برای ما صداهاشون رو بفرستن. خیلی ناراحت بودیم و احساس میکردیم که این حق ما نیست.
دنا: پیش خودمون گفتیم احتمالا خیلی از بچهها هم که نمیتونستن پادکست ما رو گوش بدن پیش خودشون فکر کردن این حق اونا نیست.
رها: من و دنا تصمیم گرفتیم که در این اولین قسمت فصل جدید به یه سوال خیلی مهم جواب بدیم.
دنا: یه سوالی که شاید سوال شما هم باشه حتی اگه نتونسته باشین برای ما بفرستینش.
گوینده: این شما و این سوال باحال این برنامه:
دنا و رها: حق ما چیه؟
{موسیقی}
رها: روزی روزگاری یه دهکدهای بود که همهی حیوونها توش به خوبی و خوشی زندگی میکردن.
دنا: گوسفندها، اسبها، بزها، گرگها، روباهها، خوکها و همهی همهی حیوونها اونجا با هم به خوبی و خوشی زندگی میکردن.
رها: برای اینکه توی دهکده بین حیوونها دعوا نشه، همهی حیوونها با هم یک سری قرار جمعی گذاشته بودن. قراراشون اینها بود.
دنا: اهالی دهکده حق ندارن همدیگه رو بخورن.
رها: اهالی دهکده حق ندارن همدیگه رو مسخره کنن.
دنا: هر ماه یک نفر از اهالی دهکده رییس دهکده است.
رها: رییس دهکده باید مراقب اهالی باشه و مطمئن بشه که همه قوانین دهکده رو رعایت میکنن.
دنا: هرکسی از اهالی دهکده مالک چیزهایی است که داره و هیچکس نمیتونه بی اجازه وسایل دیگری رو برداره.
رها : همهی اهالی دهکده حق دارند دربارهی دهکده نظر بدن.
دنا: اگر کسی شکایتی از یکی دیگه داشته باشه هر دو طرف باید پیش رییس دهکده برن و اون بینشون داوری کنه.
رها: اهالی دهکده قانونهاشون رو نوشته بودن و روی سنگ بزرگ وسط دهکده نصب کرده بودن.
دنا: کرگدن سفید هم که بزرگترین و قویترین حیوون دهکده بود مسوول مراقبت از سنگ قانون بود. اون همیشه کنار سنگ نگهبانی میداد که کسی دست به قانون نزنه.
رها: ماهها به خوبی و خوشی میگذشت. هر موقع یکی یادش میرفت که قانون چی بود میرفت و از روی سنگ وسط دهکده قانون رو میخوند. حیوونها هم به نوبت رییس میشدن. یه بار گوسفند رییس میشد، یه بار روباه. یه بار اسب میشد یه بار خوک. تا اینکه چرخید و چرخید و نوبت رسید به گرگ گنده.
دنا: گرگ خیلی صبر کرده بود که رییس دهکده بشه. اون همیشه فکر میکرد این حق اونه که رییس دهکده بشه. آخه گرگ خیلی خیلی وقت پیش، وقتی همهی حیوونها توی جنگل زندگی میکردن زورش به همه میرسید.
رها: گرگ قصهی ما وقتی رییس شد خیلی خوشحال شد. اما همهاش به این فکر میکرد چرا من نباید گوسفندها رو بخورم. من گرگ هستم. من گوشتخوارم. من که نمیتونم علف بخورم.
دنا: گرگ روباهها رو جمع کرد و گفت شماها هم مثل من از علف خوردن بدتون مییاد مگه نه؟
رها: همه گفتن بله.
دنا: به نظرتون اینکه قانون بذارن که ما نتونیم غذای مورد علاقهمون رو بخوریم منصفانه است؟
رها: روباهها به فکر افتادن و گفتن نه منصفانه نیست.
دنا: گرگ گفت ما که زورمون بیشتر از گوسفندا و خوکها و اسبها و بقیهی حیوونهاست. الآن هم که من رییسم. چطوره بریم و قانون وسط دهکده رو عوض کنیم.
رها: همه اونا گفتن وای چه ایدهی باحالی. آخجون. بریم. بعد هم آماده شدن که برن که یهو یکی از روباهها گفت ولی یه مشکلی هست.
دنا: گرگ گفت چه مشکلی روباه؟
رها: روباه گفت، کرگدن سفید از قانون مراقبت میکنه. ما نمیتونیم همینجوری بریم قانون رو عوض کنیم. اول باید یه فکری به حال کرگدن بکنیم. اون زورش خیلی زیاده. تا وقتی هم اون هست همهی حیوونهای دیگه بهش کمک میکنن که نقشهی ما رو خراب کنن.
دنا: گرگ زوزهای کشید و گفت، راست میگی. حالا باید چی کار کنیم؟ روباه گفت من یه نقشهای دارم گوشتون رو بیارید که براتون تعریف کنم و یواشکی نقشهاش رو برای گرگ تعریف کرد.
رها: صبح روز بعد، گرگ که رییس دهکده بود دستور داد که همهی اهالی دهکده کنار سنگ بزرگ جمع بشن. وقتی همه جمع شدن رو بهشون کرد و گفت، ای اهالی دهکده ما خیلی وقته که کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم، اما میدونستین که اگه پول داشته باشیم میتونیم دهکدهمون رو خیلی قشنگتر کنیم.
دنا: گوسفندها و اسبها و خوکها و بقیهی حیوونهایی که از ماجرا خبر نداشتن با تعجب پرسیدن که پول؟ پول از کجا بیاریم.
رها: گرگ گفت، ما تنها دهکدهای هستیم که این همه حیوون داریم. ما میتونیم یه باغ وحش درست کنیم و مردم از سراسر جهان بیان و حیوونهای ما رو نگاه کنن. اینجوری پول در میاریم. مثلا همین کرگدن سفید رو نگاه کنین، مردم برای دیدن این حیوون با شکوه صف میکشن.
دنا: به نظر حیوونها حرفهای گرگ خیلی منطقی میاومد. تنها کسی که مخالف بود کرگدن سفید بود. اون هی داد میزد که من نمیخوام برم تو باغ وحش. من نگهبان قانونم. اما حیوونها که به فکر پول بودن یه قفس گنده درست کردن، کرگدن رو انداختن توش و روش بزرگ نوشتن باغ وحش کرگدن سفید.
{موسیقی}
رها: بچهها قصهی دهکده حیوونها و کرگدن سفید اینجا تموم نمیشه. و هنوز ادامه داره. ولی قبل از اینکه به آخرش برسیم بیای بگیم اصلا چرا داریم این قصه رو تعریف میکنیم؟ موافقین یه ذره دربارهی حق و قانون حرف بزنیم؟
دنا: آدمها هم مثل اهالی این دهکدهی قصهی ما یه سری حقوق مخصوص به خودشون دارن که همه باید مراقب اون حقوق باشن، قانون هم برای اینه که از اون حقوق مراقبت کنه. حالا بیاین با هم از این حقوق آدمها حرف بزنیم و چندتا چیز مهم دربارهی این حقوق رو با هم مرور کنیم.
{موسیقی و افکت}
دنا و رها:حقی که همراه وظیفه است.
{افکت}
رها: خیلی وقتها ممکنه کسی از ما بخواد یه کاری انجام بدیم چون قانونه یا ما باور داریم اون کار خوبه باید انجام بشه. اون وقت ما برای انجام اون کار حق داریم چیزهایی رو بخوایم که لازم داریم. بذارین یه مثال بزنم. قانون میگه همه بچهها از یه سنی باید برن مدرسه و خوندن نوشتن یاد بگیرن. فرض کنین امروز روز اولیه که میخواین برین مدرسه. فکر کنین که هنوز یاد نگرفتین که چیزی بخونین، لباسهای مدرسه رو پوشیدین و کیف و کتابها رو برداشتین که برین مدرسه با دوستهای جدید آشنا بشین، با معلمهاتون آشنا بشین و کلی هم خوشحال هستین که به زودی میتونین خودتون کتابهای قصهتون رو بخونین. بعد میرسین به مدرسه و میشینین توی کلاس. معلمتون میاد توی کلاس و هنوز هیچی یاد نداده بهتون میگه که باید از روی یه کتاب خیلی خیلی سخت بخونین چون قانون گفته شما باید خوندن نوشتن بلد باشین. حالا شما حق دارین اعتراض کنین و بگین آخه شما که به ما خوندن یاد ندادی که از ما میخواهی از روی متن بخونیم!
{افکت}
دنا و رها: حقی که با دیگران شریکیم.
{افکت}
دنا: یه موقعهایی ما یه حقی داریم، اما اون حق رو با دیگران شریکیم و همگی باید همدیگه رو قانع کنیم. شادی و بازی و تفریح حق همه بچههاست. مثلا فرض کنین یه روز شما و خواهر یا برادرتون یا دوستاتون با هم هستین و دارین بازی میکنین. یهویی بزرگترها مییان بهتون میگن بچهها دوست دارین همگی با هم بریم بیرون؟ شما هم میگین آره آره. بعد میپرسن دوست دارین بریم پارک یا دوست دارین بریم سینما؟ اینجا ممکنه شما و دوستاتون نظرهاتون فرق بکنه. بعضیهاتون دوست داشته باشین برین پارک و بازی کنین، بعضیهاتون دوست داشته باشین برین سینما و فیلم مورد علاقهتون رو ببینین. حق همهتونه که نظرتون رو بگین. هیچکس حق نداره بگه چون من دوست دارم پس همه باید به حرف من گوش کنن. برعکسش هم هست یعنی حتی اگه بقیه نظرشون با شما مخالف باشه شما حق دارین که نظرتون رو بگین. اینجا شما حقتون رو با دیگران شریک هستین و باید با گفتوگو یا با رایگیری یا قرعهکشی یا هر روش دیگهای که همه راضی باشن با هم انتخاب کنین که کجا برین.
{افکت}
دنا و رها: حقی که باهاش به دنیا میآییم.
{افکت}
رها: بچهها همهی آدمها همین که به دنیا مییان چندتا حق خاص خاص دارن که هیچکس هیچکس نباید اون رو در هیچ شرایطی ازشون بگیره. این حقها مهمترین حقها هستند و شما هم همهتون این حق رو دارین. یکی از این حقها اینه که همهی آدمها همهی همهشون حق دارن در سلامت و امنیت زندگی کنند.
دنا: یکیدیگهاش اینه که همهی آدمها همهی همهشون حق دارن هر جوری که دوست دارن فکر کنن و کسی حق نداره بهشون بگه که تو باید مثل من فکر کنی.
رها: یکی دیگهاش اینه که همهی آدمها همهی همهشون حق دارن که هر فکری دارن آزادانه به هم بگن و نظراتشون رو بیان کنن و همین طور باید آماده باشن که نظر بقیه رو هم بشنون حتی اگه مخالفشون باشه. اینطوری آدمها کمتر با حرفهاشون همدیگه رو ناراحت میکنند.
دنا: یکی دیگهاش اینه که همهی آدمها همهی همهشون حق دارن که پیش خانوادهشون باشن و خانواده داشته باشن.
رها: و یکی دیگهاش هم اینه که همهی آدمها همهی همهشون حق دارن که چیزهایی که برای زندگی کردن لازم دارن رو یاد بگیرن.
{افکت}
دنا: خب بچهها تقریبا مهمترین حقهایی که آدمها دارن اینها است. ولی کلی حق دیگه هم هست. چطوره با بزرگترها بگردین و ببینین چه حقهای دیگهای هم ممکنه داشته باشیم.
رها: و یه چیز دیگه هم اینه این حقها همهشون یک اندازه مهم نیستن. مثلا شاید شما بگین من حق دارم بازی کنم کامپیوتر یا لپتاپ هم برای خودمه پس حق دارم روزی ۱۰ ساعت باهاش بازی کنم. اما باید بدونین که بابا و مامان شما چون وظیفه دارن که مراقب سلامت شما باشن پس حق دارن بگن نمیشه که خیلی زیاد با لپتاپ و گوشی بازی کنین چون ممکنه به سلامت شما آسیب بزنه. حالا به نظر شما کدوم حق مهمتره؟
دنا: رها چطوره این رو بذاریم خود بچهها با مامان باباها و بزرگترهاشون صحبت کنن. فکر کنم بچهها خیلی منتظرن ببینن که آخر داستان دهکدهی حیوانات و کرگدن سفید چی شد.
رها: باشه بریم ببینیم آخر اون قصه چی شد. کرگدن سفید که افتاده بود توی قفس، خیلی ناراحت بود. دلش میخواست آزاد باشه. اون تصمیم گرفت که اعتراض کنه. ولی هر بار صداش رو بلند میکرد روباه ها شروع به زوزه کشیدن میکردن که کسی صداش رو نشنوه.
دنا: گرگ اعلام کرد که قانون قدیم دیگه جواب نمیده باید بعضی از جاهاشو عوض کنیم. بعد با یه قلموی گنده روی خط اول قانون خط کشید و به جاش نوشت حیوانات گوشتخوار حق دارند گوشت بخورند و حیوانات علفخوار حق دارند که علف بخورن.
رها: بعد برگشت به حیوونها گفت با این موافقین دیگه؟همه که از یه طرف با فکر باغ وحش به هیجان اومده بودن از یه طرف هم میترسیدن که اگر نظر دیگهای داشته باشن مثل کرگدن برن تو قفس، یک صدا گفتن: چرا که نه. گوشتخوارها گوشت بخورن علفخوارها علف بخورن.
دنا: گرگ یه غرش گنده کرد و گفت پس حالا که اینطور شد من گرگ هستم و گوشتخوار هستم و میخوام گوشت بخورم. بعدش یه گوسفند رو برداشت و خورد. حیوونها تا خواستن اعتراض کنند روباها همگی با هم زوزه کشیدن.
رها: حیوونها هم ترسیدن و همه ساکت شدن. گرگ دوباره اومد و گفت یادتون رفته قبلا که من تو جنگل زورم بهتون میرسید.. به نظرم اونجوری بهتر بود چون اینجوری که هر ماه یکی رییس بشه هیچکس تکلیف خودش رو نمی دونه. یه ماه همه اینوری میرن یه ماه همه اونوری.
دنا: بعد دوباره قلموش رو برداشت رو قانون یه خط دیگه کشید و نوشت گرگ رییس دایمی دهکده است. بعضی حیوونا که دیگه خیلی ترسیده بودن چیزی نگفتن. بعضی دیگه خواستند اعتراض کنند که روباهها دوباره زوزه کشیدن.
رها: روزها گذشت. شیر و گرگها و روباه ها هر موقع گرسنه میشدن یه گوسفند یا خوک یا اسب رو میخوردن. بقیه اهالی دهکده از اونها متنفر بودن. اونها هر روز تنبلتر میشدن. تا اینکه یه روز دیدن یه صدایی مییاد. صدای تق تق تق تق.
دنا: گرگها و روباهها انقدر خورده بودن حوصلهی تکون خوردن نداشتن. حوصلهی زوزه کشیدن هم نداشتن. اما باقی اهالی رفتن و دیدن که صدا از توی باغ وحش مییاد. کرگدن داشت محکم با شاخش به قفس میزد. اما تنهایی زورش به قفس نمیرسید.
رها: اسبها و خوکها و گوسفندها رفتن به کمکش. همهی اونهایی که تک تک زورشون به شیر و گرگها روباهها نمیرسید وقتی جمع شدن زورشو خیلی خیلی خیلی زیاد شد. زیادتر از اون چیزی که فکرش رو میکردن. همهشون شروع کردن به لگد زدن به قفس. تا اینکه بلاخره گرومپی قفس شکست. کرگدن راه افتاد به سمت جایی که شیر و گرگها و روباهها بودن بقیهی حیوونها هم که حالا با شکسته شدن قفس و آزادی کرگدن خیلی شجاع شده بودن همراه کرگدن راه افتادن.
دنا:کرگدن وقتی رسید به گرگ با شاخش محکم زد بهش. بقیهی حیوونها هم همگی شروع کردن به اعتراض کردن گرگها و روباها. شیر و گرگها و روباهها دارن که دیدن زورشون به حیوونها نمیرسه فرار کردن به جنگل.
رها: بچهها اینجا قصهی ما تموم میشه. اما یه سوالی به نظرتون گرگها و روباهها چه حقهایی رو از بقیهی حیوونها گرفته بودن؟ چطوره دربارهاش با بزرگترهاتون صحبت کنین.
دنا: من از اینکه بعد از شنیدن قصهها میتونم با بقیه دربارهش صحبت کنم و نظرم رو بگم خیلی خوشم میاد! رها، فکر کنم وقت برنامهمون تموم شده. چطوره از دانابات بخوایم اسم دوستامون رو بخونه؟
رها: آره دنا، دانابات، اسم دوستای جدید ما رو میخونی؟
{اسم بچهها}
رها: بچهها ممنونیم که برای ما سوالاتتون رو میفرستید. ما ایدهی پادکستهامون رو از شما میگیریم.
دنا: شما همیشه میتونید برای ما سوالاتتون رو بفرستید. کافیه برید به سایت ما یعنی داروگ کیدز دات کام. داروگ هم با دبلیوه.
رها: راستی بچهها داشت یادم میرفت. فکر کردن و سوال پرسیدن هم حق همه است. پس
دنا و رها: مراقب حقهاتون و سوالاتون باشید.
